نوشته های دلارام: بم سالی که گذشت

by

وقتى نوروز 84 براى ديدن شهر و محله و مردمى که بيشتر از 4 ، 5 ماه باهاشون زندگى کرده بودم به بم رفتم، ديگه تعجب نمى کردم ، چشمم به ويرونه بودن شهر عادت داشت، مشامم به بوى فاضلاب کوچه ها و گوشم به صداى مويه هايى که از تموم چادرها و کانکس هاى شهر وقت و بى وقت مى شد شنيد. هنوز تو سياه خونه کسى تن به کار نمى داد و رابطه اى با ابزار توليد نداشت، هنوز برابرى در هيچ رو بين تموم مردم محله مى شد ديد ، هنوز پزشک معتاد، ترک اعتياد مى داد، هنوز ارگ قديم يه تل خاک بود و هنوز مردم تو کانکس ها و چادرهاى بدون دستشويى زندگى مى کردن. انگار گرد مرگ رو شهر پاشيده بودن، همه چيز همان طور دست نخورده باقى مونده بود، آنقدر دست نخورده که مرده ها خيالشون راحت باشه که چيز زيادى از دست ندادن، هنوز همه چيز شبيه بهار 83 بود

 بم: سالی که گذشت

دلارام على

 دلارام در بم 

حدوداى ساعت 10 شب بود که رسيديم با کلى خستگى و ترس از يه جاده يى که بهش مى گفتن جاده ترانزيت مواد مخدر، قصه اش يه کم طولانيه ولى شايد خالى از لطف هم نباشد. ما در حقيقت صبح اون روز به بم پرواز داشتيم ولى تو فرودگاه، مأمورين هميشه بيدار وقتى من و دوست همکارم که يک پسر بود رو ديدن به فکر افتادن که نکنه ما داريم با هم فرار مى کنيم ؟ و دقيقا تو همون لحظه بود که احساس کردن بايد جلوى اين گناه کبيره رو بگيرن، ما رو بردن تو دفتر حراست فرودگاه و بعد از کلى سئوال و جواب زنگ زدن به خانوده هامون فهميدن که اشتباه کردن، ولى خوب دير شده بود و ما از پرواز جامونده بوديم.

چاره اى نبود، براى رفتن به بم سه تا ره بيشتر وجود نداشت، يکى پرواز مستقيم به بم که خوب ما از دستش داده بوديم، يکى پرواز به کرمان و بعد سفر زمينى به بم که به دليل نبودن پرواز به کرمان منتفى به نظر مى رسيد و آخرى هم رفتن به زاهدان و از آنجا سفر زمينى به بم که در حقيقت تنها راه ما بود، رفتيم به زاهدان و جاده ترانزيت مواد مخدر رو طى کرديم تا برسيم به بم، جاده ى عجيبى بود، يه جاده کفى که دو طرفش بيابون بود، تو راه کلى ماشين مى ديديم که با يه سرعت باور نکردنى از ما سبقت مى گرفتن و مى پيچيدن تو خاکى و مى رفتن سمت يک مسيرى که نمى شد فهميد کجاست، البته راننده اصرار داشت که ما نترسيم و مى گفت: اونا از ميون بر مى رن سمت زابل.

ولى خوب شايد اگر شما هم جاى ما بوديد و يه وانت مى ديديد که يه بلوچ با يه دوشکا پشتش نشسته باور نمى کرديد که داره از ميون بر مى ره سمت زابل و خطرى هم نداره، خلاصه ما حدوداى ساعت 10 شب با کلى ترس و لرز رسيديم به بم، البته بم که نه به ارگ جديد، يه بهشت کوچيک تو دل کوير، با سه چهار تا درياچه اى که اونقدر آب توش بود که حتما شک مى کردى که اينجا شماله يا جنوب؟ بار اولى نبود که ميومدم بم ولى خوب بار اولى بود که ميومدم ارگ جديد، چشم هام چهار تا شده بود، مگه مى شد باور کرد تو فاصله 14 کيلومترى از يه شهر ويرون يه شهرک باشه با اون همه امکانات، با سالن بيليارد، باشگاه اسب سواري، استخر و سونا، درياچه مصنوعى همراه با قايق سوارى و کلى امکاناتى که يه شهرک اشرافى مى تونه داشته باشه.

اون شب من و سه نفر ديگه رسما استخدام يک NGOى خارجى شديم و قرار بود روى يک پروژه چهار ماهه کار کنيم تحت عنوان توانمند سازى يا (Rehabilitation) پروژه ما قرار بود تو يه محله اجرا بشه، يه محله تو خود شهر که جزو اردوگاه ها و کمپ هاى مختلف هم نباشه، چون کمپ ها از يه امکانات حداقلى نسبت به خود شهر برخوردار بودن، يه امکانات شايد خيلى ساده حتى در حد حمام و دستشويي، آخه مى دونيد سوله هايى که دولت براى مردم محله هاى مختلف ساخته بود حمام و دستشويى هم نداشت يه اتاق 9 مترى يا نهايتا 12 مترى بود بدون هيچ امکانات خاصى.

فرداى شبى که رسيديم وارد محله اى شديم که قرار بود اين 4 ماه رو اونجا کار کنيم يه خيابون تو يه محله سيد طاهر الدين محمد به اسم سياه خونه از اسمش هم مى شد فهميد که بايد جاى عجيبى باشد ولى خوب خيلى هم طول نکشيد تا ما عمق فاجعه رو بفهميم سياه خونه بدترين محله ى شهر بود, يه محل درست نزديک ارگ قديم بم که مى گفتن از قبل از زلزله هم جزو فقير نشين ترين محله هاى شهر بوده. سياه خونه فقط فقير نبود، مثل همه جاهاى ديگر دنيا فقر با کلى آسيب ديگه همراه بود و خوب سياه خونه هم از اين آسيبها در امان نمونده بود. اعتياد و فحشا، اصلى ترين آسيبهايى بود که همراه با فقر گريبان مردم اين محله رو گرفته بود.

دلارام در بم

نمى شه جزء به جزء اتفاقاتى که تو اين چهار، پنج ماه افتاد رو شرح داد ولى شايد بد نباشد که بقيه هم يه مقدارى از اون رو بدونن. سياه خونه محله اى بود که به گفته پليسی که تو پاسگاه پشت محل کشيک بود، مواد توش آزاد بود، شايد براتون عجيب باشه، ولى وقتى يه روز ما براى جمع کردن مرد معتادی که داشت نفس هاى آخرش رو همون طور که گوشه خيابون افتاده بود مى کشيد، به پاسگاه نزديک محل مراجعه کرديم. مأمور کشيک پليس خيلى راحت بهمون گفت: تو بم مواد آزاده، بعد از زلزله به ما دستورى راجع به مواد ندادن، حقيقت قضيه اين بود، ظاهرا امنيت محله رو اسلحه هايى بايد حفظ مى کردن که گرد هروئين روشون نشسته بود. ماشين هاى پليسى که تو شهر پرسه مى زدن وقتى به اين محله مى رسيدن با يه سرعت باور نکردنى کل خيابونو طى مى کردن که مبادا خطرى تهديدشون کنه، البته بگذريم از اين که وضعيت مواد مخدر تو کل شهرهم خيلى بهتر از سياه خونه نبود. منقل ترياک مثل چاى هميشه تو هر خونه اى حاضر بود و به گفته خودشون ديگه جزو سنتشون شده بود، ولى خوب تو سياه خونه وضعيت يه کم فرق مى کرد، اونجا محله گرتى ها بود. مردم اون محله يه جورايى منفور به حساب مى اومدن. تو نزديک ترين مهد کودکى که تو اردوگاه نزديک سياه خونه بود با بچه هاى سياه خونه بازى نمى کردن شايد بد نباشد بدونين که حتى اون محله رو مثل خيلى محله هاى ديگر شهر تا اول تابستون يا حتى شايد يکي، دو ماه بعد از اون يعنى حداقل 7، 6 ماه بعد از زلزله آوار بردارى هم نکرده بودن، چادرها و کانکس هايى که تو فصل خرما پزون، بدون کولر واسه يه مرگ تدريجى جاى خيلى مناسبى بود، روى ويرونه خونه هاى قبلى و درست روى آوارها نصب شده بود.

untitled-2.jpg

کوچه هاى بن بست اين خيابون پر از آشغال بود، آشغال هايى که تنها سرگرمى بچه هاى محله شده بود، هيچ حمام و دستشويى عمومى اونجا وجود نداشت. البته يه دونه سر خيابون اصلى بود که خوب عموما درش قفل بود. و کليدش دست مأمورى که معلوم نبود از جانب کى مأمور شده در دستشويى عمومى رو تو طول روز ببنده، فاضلاب تمام جوب هاى محله رو برداشته بود، تو کانکس ها و چادرها هيچ کولرى نبود، مگر اينکه خود مردم آزاد خريده باشن يا اون قدر با برگه 20 دفترچه هاشون تو نوبت مونده باشن که ديگه دم دماى پخته شدنشون از گرما ، يه کولر ساده و کوچيک به دستشون برسه.

مردم سياه خونه، مردم عجيبى بودن. حقيقتش اينه که شغل اغلب مردم اون محل فروش مواد بود البته اگه خيلى خوش شانس بودن، چون تو بيشتر موارد خرده فروش خودش مصرف کننده هم مى شد و اون موقع تازه تجارتش مى شد تجارتى بدون ارزش افزوده که مانده اش خرج مصرف شخصى خودش مى شد. محله پر بود از مردا و زنهاى که صبح تا شب مى کشيدن و مى فروختن و بچه هايى که تو دست و پاشون وول مى زدن و گاهى حتى شاهد خود زنى هاى پدر و مادرى بودن که از کشيدن مواد ارضا نشده. هر روز عصر از حدوداى غروب که هوا به سمت تاريکى مى رفت، فعاليت اقتصادى محله شروع مى شد، اگه يه کمى تو خيابون قدم مى زدى خيلى راحت مردا و زنهايى و حتى بچه هايى رو مى ديدى که با يه سينى هروئين جلوى چادرهاشون نشستن و دارن اونا رو تو بسته هايى با مثقال ها و گرم هاى متفاوت بسته بندى مى کنن ، آخه ، خوب نبود مشترى که مى ياد زياد معطل مواد بشه، تو خود محل چادرهايى بود که اگه يه کمى سرکيسه رو شل مى کردى و به جاى 500 تومن که پول يه بسته هروئين بود 600 تومن مى دادى مى تونستى بشينى توش و با خيال راحت بکشى و برى.

اجاره اين چادرها عموما شغل فاحشه هايى بود که ديگه پير شده بودن و تنها راه نون خوردنشون اجاره دادن چادرهاشون واسه کشيدن گرت بود. تو محله هيچ کس ابايى از معتاد يا فروشنده بودنش نداشت حتى بچه هاى کوچيک هم خيلى راحت از مواد مخدر و قيمتش و آدم هايى که واسه خريد مواد ميومدن و مى رفتن حرف مى زدن. به قول يکى از همکارامون: تو سياه خونه همه آزاد بودن، آزادى منفي، مى خريدند و مى فروختند، مصرف کننده به علامت استاندارد و تاريخ انقضاء احتياجى نداشت، چادر پر دود براى اطمينان از اثربخشى کالا ، کافى بود.

چند ماه تو اون شهر و اون محله موندن کافى بود که چيزهايى رو بفهمى و لمس کنى که شايد خيلى ها تو کابوسشون هم نمى ديدن. يه روز که براى کمک به لودر و گريدرى که براى آوار بردارى محل آورده بوديم يه کارگر از سر ميدون بيرون شهر سوار کرديم و به محله برديم تازه فهميدم که مردم سياه خونه، نسبت به خيلى جاهاى ديگه پيشرفته و مدرنن . وقتى تو راه از کارگرى که اسمش عبدالله بود پرسيدم چند سالته ؟ فقط نگام کرد و فهميدم که سن يا سال هيچ معنى براش نداره، البته اين رو موقعى فهميدم که گفت يه بچه داره و وقتى ازش پرسيدم که بچه ات چند سالشه؟ با تعجب نگام کرد وشونه اى بالا انداخت که يعنى نمى دونم و بعد با يه لهجه اى که سخت مى شد فهميد گفته بچه ام کوچيکييه. باور نکردنى بود، سال هيچ معنى واسش نداشت، آدم ها بر مبناى سايز تقسيم بندى مى شدند، آدم هاى کوچيک، متوسط و بزرگ. وقتى عبدالله گفت توى يه ده او ور نيک شهر که در نزديکى ايرانشهر زندگى مى کنه و تو دهشون فقط چند ساله ( شايد 5 يا 6 سال ) که ماشين رو ديدن او هم به طور اتفاقي، از تعجب شاخ درآوردم، مگه مى شه باور کرد، يه دهى که چهار ساله معلم توش رفته، دهى که مردمش 5 يا 6 ساله که ماشين رو ديدن اونم تازه اتفاقى تو همون کشوريه که منم دارم زندگى مى کنم.

وقتى نهار براى عبدالله ساندويچ برديم و بعد از خوردن چند تا لقمه بالا آورد و ديگه دست به ساندويچ نزد تعجبم به نهايت رسيد، معده عبدالله چيزى به جز نون و ماست رو قبول نمى کرد، آخه شوخى نيست اون تو همه زندگيش فقط غذاهاى اين شکلى خورده بود، ساندويچ و تن ماهى و کباب و خيلى چيزهاى ديگر براى عبدالله طعم هاى ناشناخته اى بود که خوب طبعا نمى تونست هضمش کنه. عبدالله متولد 1358 بود و تو اين همه سال با هيچ کدوم از اين طعم ها، ماشين ها ، تکنولوژى ها و … مواجه نشده بود، انگار عبدالله از يه کره ديگه اومده بود.

تو اين شهر همه چيز عجيب بود اونقدر که داشتيم به تعجبهاى هر روزمون عادت مى کرديم. تعجب از چادرهاى بدون کولر رو ويرونه خونه هايى که آوار بردارى نشده بود، تعجب از بچه هاى کوچيک پا برهنه اى که تفريحشون بازى تو آشغالا و جوبهاى فاضلاب بود، تعجب از دود گرت، مردايى که کل فعاليتشون فروختن و کشيدن مواد بو ، زنهايى که اگه خيلى شانس داشتن و فاحشه نشده بودن بهترين روزهاى زندگيشون رو تو بطالت محض زير ستم هاى پدرها و شوهرها و برادرهاشون طى مى کردن، تعجب از عبدالله که تا حالا ساندويچ نخورده بود، پليسى که مى گفت تو بم مواد آزاده، پزشک متخصص ترک اعتيادى که خودش معتاد بود ، و تعجب از شهرى که هنوز هيچ خونه اى توش ساخته نشده بود، همه چيز داشت تعجبمون رو به عادت تبديل مى کرد.

وقتى نوروز 84 براى ديدن شهر و محله و مردمى که بيشتر از 4 ، 5 ماه باهاشون زندگى کرده بودم به بم رفتم، ديگه تعجب نمى کردم ، چشمم به ويرونه بودن شهر عادت داشت، مشامم به بوى فاضلاب کوچه ها و گوشم به صداى مويه هايى که از تموم چادرها و کانکس هاى شهر وقت و بى وقت مى شد شنيد. هنوز تو سياه خونه کسى تن به کار نمى داد و رابطه اى با ابزار توليد نداشت، هنوز برابرى در هيچ رو بين تموم مردم محله مى شد ديد ، هنوز پزشک معتاد، ترک اعتياد مى داد، هنوز ارگ قديم يه تل خاک بود و هنوز مردم تو کانکس ها و چادرهاى بدون دستشويى زندگى مى کردن. انگار گرد مرگ رو شهر پاشيده بودن، همه چيز همان طور دست نخورده باقى مونده بود، آنقدر دست نخورده که مرده ها خيالشون راحت باشه که چيز زيادى از دست ندادن، هنوز همه چيز شبيه بهار 83 بود

درست مثل من که هنوز شبيه بهار 83 ام مثل من که هنوز فکر می کنم بايد کاری کرد.

دلارام على

بهار 84 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: