براي دلارام كه خاله دلارام سياه خانه است. مزدک دانشور

by

به صفحه پر نور خيره شده ام و خبر را مي خوانم.  عكسي كوچك براي خبر تيتر كرده اند با روسري سرخ و در حال سخنراني؛ كه تكان مي خورم. 

به صفحه پر نور خيره شده ام و خبر را مي خوانم.  عكسي كوچك براي خبر تيتر كرده اند با روسري سرخ و در حال سخنراني؛ كه تكان مي خورم. پرده اولقطار به درون شب نقب مي زند و با تكان هايش خلسه اي خواب آلود را به كوپه مي پاشد.  او در حال مشاعره با يكي ديگر از بچه هاست.  قرار است كه هر كدام كه ترانه اي لوس آنجلسي را بخوانند و طرف مقابل آنرا نشنيده باشد، برنده شود كه رشته اش گويي تا آخر شب دراز مي شود.  هر چه اخم كرده ام و بي توجه نشان داده ام بازي مبتذل شان را تمام نكرده اند كه راهرو را به ماندن در آن فضا ترجيح مي دهم و چشم هايم را به جستجوي شب پرنور كوير به پنجره مي دوزم.  براي من سفر و قطار، دوستانه، بي معنا است.  هر جا كه مي خواهيم برويم انگار كه سوار قطار سنت پطرزبورگ شده ام و ملوانان بالتيك، سرود قايقرانان رود ولگا را با صداي بم و مردانه مي خوانند.  آوانتي.  جوانان كومسومول به ساختن جهاني نو بر مي آيند و با قطار به دل سيبري بي كرانه نقب مي زنند.  فقط بحث و سياست مجاز است.  ما به بم مي رويم ولي به اندازه كافي بچه ها جدي نيستند.  از كوپه صداي خنده مي آيد… بم ويرانه اي بر ويرانه هاست.  2 سالي از زلزله گذشته اما تنها چيزي كه به سرعت بازسازي مي شود جنوب لبنان است! راهنماييمان را او به عهده گرفته به اعماق سياه وطنم، به جايي كه كسي پا نمي گذارد.  به سياه خانه:  معجوني از گرد و افيون، فحشا و زخم و درد.  با همه آشناست، انگار نه انگار كه دختر است و آنجا خاك سفيد بم.  به خانواده ها سر مي زند و با كودكان به بازي مشغول مي شود، همه شان سياه چرده اند و چرك مرد، كه بغلشان مي كند و مي بوسدشان.  زخم و سالك روي لب تعداديشان خود نمايي مي كند.  بوسه را از آنان دريغ نمي كند.  صورتشان را مي چسباند به صورتش و مادرانه با اسم هاي خودماني صدايشان مي كند.  سفري كه با موتورسيكلت آغاز شده است در ميانه به خانه اي آشنا مي رسد و آنجا دختران صاحبخانه دل به دو ماجراجو مي بندند و الخ و من شرمزده مي شوم كه اسطوره هايم چنين انساني عمل مي كنند.  اما سفري از درون به بيرون وقتي تكميل مي شود كه رودخانه را با نفس تنگي همشيگي طي مي كند تا شب تولدش را با بوسه بر جذاميان جشن بگيرد.  تولدي ديگر را.  تا پا در راهي بگذارد كه به تمامي انساني است.  در آستانه تغيير در آستانه گذار.از دوزخ كه بيرون مي آييم هنوز سرفه مي كند.  يادگار چندين ماه تنفس غبار زلزله و با خنده از ماجراهايي كه در روزهايي كه در زلزله داشته مي گويد و ما را مي خنداند و دوباره صورتش را شادماني پوشانده است.  انگار كه بر درد فايق آمده است.  زشتي را به مهار آورده نه چون قديسان كافورينه به كف كه چون انساني به تمام معنا انسان با همه ضعف ها و قهرماني هايش…. پرده دومبراي شناخت جنبش چريكي نمي توان حاشيه نشنان شهري را ناديده گرفت.  كه دوربيني برداشتم و راهنمايي جستم كه تمامي راه هاي بن بست جنوب شهر تهران را بشناسد.  به دنبالش مي روم كه تا اعماق سياه خانه ما را با خود برده است و به سلامت بازگردانده.  اين همه فقر اين همه درد كه جز اندكي توان ثبتش را ندارم.  قلبم مي فشرد.  اينجا كجاست كه ما آمده ايم؟  اينجا فقط كمي از خيابان اصلي با همه همهمه ماشين هايش دور است.  اما انگار زمين دهن باز كرده و شراره هاي دوزخ لهيب مي كشد به آن همه خوش خيالي توده گردي من.  و زخم مي زند به روح كساني كه جانشان را به ميان گذاشته اند.  اينجا هم كودكان آشناي نزديكي دارند.  به استقبالش مي آيند و من سفر مي كنم به كوچه هاي پيچ در پيچ برج البراجنه  و جاي جاي لته هاي گلوله را با نگاهم مي بوسم؛  كه به ميدانگاهي مي رسيم و كودكان مشغول بازيند و همراهم مي گويد كه اكثراً يتيم اند.  بر تن يكيشان لباسي با نقش چگوارا است.  از آن همه راه دور انگار آشنايي يافته باشم تمام جيب هايم را مي بخشم و سبك بال از آن همه دايره پر تكرار بيرون مي زنم كه بر سر در خانه اي نيمه خرابه اعلان خانه كودك فلسطينيان را مي بينم و آرزو مي كنم اين آشناي پرسه گردي هاي حاشيه تهران كاش به اينجا هم سري بزند.  چفيه اي سرخ برايش به سوغات مي برم.  كبوتر بازي كبوترهايش را رها مي كند به امان آسمان بيروت و رها مي شوم در آفتابي كه به تمامي خاور ميانه يكسان مي تابد و چه بي رحم.  پرده سومخبر را مي خوانم و تكرار مي كنم براي خودم كه ثبت بشود از زبانم و بر گوش هايم بنشيند:  دو سال و 10 ماه حبس و 10 ضربه شلاق … شلاق بر گرده ام تير مي كشد و كودكان چشم انتظار سياه خانه رژه مي روند در برابر چشم هاي مه آلودم كه سرفه هايش شروع مي شود خاك زلزله را خلط مي كند و آه مي كشد.  شلاق شيار مي كشد بر پوستم و داغ مي شوم.  بچه هاي چشم انتظار خانه كودك گريه مي كنند و ديگر او نيست كه دلداريشان بدهد به بازيشان بگيرد محبت نثارشان كند صورتش را بچسباند به صورت پر از زخم زرد و سالك و تب خال.  صداي گريه مي آيد.  بوي تب از روي شب بخار مي كشد.  كسي حرفي مي زند و ناگهان كودكي كبوتران به بند را آزاد مي كند و كبوتران جلد اوج مي گيرند و سيد توي حياط كلانتري شاد مي شود از آن همه رهايي… اشك به چشم هايم نم مي بخشد و كودكان درد سرزمينم نيز…مزدك دانشور  

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: